توجه
سلام دوستان عزیز
من و مریم برای مدتی این وبلاگ را تعطیل کرده ایم
از اینکه به شما دوستان عزیز سر نزده و وبلاگ را آپ نکردیم عذر میخواهیم
امیدوارم در آینده ی نزدیک دوباره در کنار شما دوستان خوب قرار بگیریم
دوستان شما : احسان و مریم
عشق چیزی است که از تو آموختم نه از بیگانگی خویش!!!
توجه
سلام دوستان عزیز
من و مریم برای مدتی این وبلاگ را تعطیل کرده ایم
از اینکه به شما دوستان عزیز سر نزده و وبلاگ را آپ نکردیم عذر میخواهیم
امیدوارم در آینده ی نزدیک دوباره در کنار شما دوستان خوب قرار بگیریم
دوستان شما : احسان و مریم
مگه يادم ميره
خاطراتم با تو
لحجه ي خنديدن
حالت چشماتو
مگه يادم ميره
تو عزيزم بودي
تو غم و تنهايي
همه چيزم بودي
تو رسيدي وقتي
گرم هق هق بودم
تو چرا رنجيدي من كه عاشق بودم
كوچه تو كوچه هنوز
جاي پات جا مونده
تو كه نيستي اما
عطرت اينجا جا مونده
بي تو سهم چشمام
ابر و بارونه
لحظه هاي بي تو
منو ميترسونه
به يه جمله قانه ام
به يه حرف يا يه نگاه
نازنين قصه تو فقط منو بخواه
من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی
من که اعتنا نکردم
عازم سفر شدی تو .......![]()
من دلم میخواست بمونی......![]()
واسه موندن تو اما
به خدا دعا نکردم
میدونم دوستم نداری
حتی قد یک قناری
اما عاشقم هنوزم
اما بدون اشتباه نکردم
ما جایی قرار نزاشتیم
جز تو کوچه های رویا
این دفعه تو اومدی . من به قرار وفا نکردم
زیر دین ناز چشمات
عمریه دارم میسوزم
تا خاکستری نشه دل
دینمو عدا نکردم
اومدم واسه نصیحت
به بهونه ی یه صحبت
عمرشون کلی تلف شد
چون تو رو رها نکردن
راه آسمون که بستس
گرچه قلبهامون شکستس
تا به حال اینقدر خدا رو اینجوری صدا نکردم
به ایوانهای غنچه گرفته ی آوازاش برد و در کناره ی آرامش رهایم کرد تا آفتابگیر نگاهش را بنگرم .
او مرا به سمت طراوتش برد
و به شکرانه های پرنده ی بی آرام تبسمش که به لانه های اشتیاق باز می گشتند
و پرده های مات نگاهم را کنار زد و تمام تماشایش را نثارم کرد . او مرا به ابدیت گذارد !
و به جاودانگی کوتاه خود برد .
در دستم جوانه ای بی پایان فشاند و در مردابم آرامشی طوفانی بر انگیخت
و با آوایی که از هیچ سود می آمد
صدایم زد و صدایم زد
فرشته ی خاکی . . !
صدایم زد ...........!!
اندوه زیبا ....!
او مرا به جزیره ی چلچله ی غمها برد و در مرجانهای همهمه ای خواباند و دستم را به موجها سپرد
و به شیوه ی پریان قلبم را به زیر توده های نامرئی کشید و پشت طاقهای سبز
اعماق چشمهایم را پوشاند و همبازی اندوهههای کودکیم شد . . . . !
که شایدآن را در پیچ و خم جاده ها گم کرده باشم و شاید هم زیر گامهای سرد زمان شکسته باشد...
ولی هر چه هست میتوان حقیقت را
از چشمهای تو فهمید...........
....!
هرگز از روياهايت دست بر ندار. يك جائي . يك وقتي . يك روزي .و به يك طريقي آنها را پيدا خواهي كرد.
مي گويند آدمها به اندازه ي رويا هايشان پرواز ميكنند
گاهي فكر مي كنم آنها كه اوج ميگيرند و آسمانها را در آغوش مي كشند .
بايد چه روياهاي بزرگ و بلندي داشته باشند !........![]()

اينقدر دوستت دارم بشنوي خندت ميگيره
تو نگاه ميكني دلم تو چشمات ميميره
اينقدر دوستت دارم ديوونه بازي ميكنم
كلكم شاكي نشو من تو رو راضي ميكنم
قيمت چشماي تو قلبه منه اندازه نيست
واسه دوست داشتن تو نيازي به اجازه نيست
اينقدر دوستت دارم حوصلتو سر ميبرم
يه روزي نياد بگي . ديگه تو رو دوست ندارم
ساعت ديدن تو صداي من در نمياد
اره تقصير منه دوستت دارم خيلي زياد
اينقدر دوستت دارم شماره ها خسته ميشن
تا نهايت ميرن با چشم تو بسته ميشن
اينقدر دوستت دارم بشنوي خندت ميگيره
ما چون دو دريچه رو به روي هم
آگاه زهر بگو و مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده......
اكنون دل من شکسته و خسته است
زيرا يكي از دريچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد ......![]()
تو بغضی بودی که در گلویم شکستی و چشمان خشکیده ام را صفا دادی !
پرنده ای بودی در جستجوی پرواز قفس را گشودم و تو بر بام من نشستی !
لذت حضورت
صفای تازه چشیده ی چشمانم و عشق نشستن بر پشت بام مرا از من نگیر...!!!
بخاطر تو اي زيباترين عاشقانه
به خاطر تو اي ناشناس كه طنين صدايت را اميدم ساختي
و با رنگين كمان جملات قشنگ
زندگيم را رنگ دادي......
بخاطر تو كه در جاده ي تاريك زندگي راهرويم گشتي
زيباترين ترانه ها را خواهم سرود
و قشنگترين گلهاي عشق را
از كوچك بوته ي وحشي قلبم
خواهم چيد و در پايت
خواهم ريخت .........
" اي عاشقانه تا ابد دوستت دارم "
تا تو بهار را از غبار
چشمهایم عبور دهی
حتی برای گذشت خاطره از ذهن...
و من در چگونه ماندن و چه سان بودن خویش غرقه ام.
شتاب مکن...
از این روزها چه بگویم . روزهای بی تو بودن... روزهایی که برای بی دردان نا آشناست و برای دلهای مبتلا سخت آشنا .
روزهایی که غم غروب را بر دوش زخمبار خود دارند و آسیمه سر در وادی حیران مانده اند.
چه چیز سد راه عشق است؟!!
باید رفت به جایی دور....دور از هیاهوی گیج و سر در گم شهر !
باید با احساس زخمی ام خلوت کنم و کوله بار خاطره بر دوش از میان زر و تزویر بگذرم.
آری ! باید مبتلا بود به عشق...
ببین این فصل زخمی دل من که در ابعاد هیچ سالی نمی گنجد و در ذیل هیچ سالنامه ای نیز نمی آید.
حتی آیه های سبز هم تفسیر سوره های بلند عشق نیست !
این میان دریا دریا غم
و صحرا صحرا عطش
دریغا ! کاسه ای زلال و گوارا از عشق نمی یابم
میان این سنگلاخ حسرت پاهای ترک خورده ام را در
آغوش دل خونبارم می فشارم .
این شعر بی قافیه ! این ترانه ی دلگیر جدایی...
تنها یک برگ از دیوان چشمهای انتظار آلوده ی منست
دستم را بگیر تا اسیر بندهای تعلق و تملق نشوم !
ای رویش دوباره ی عشق
دستم را بگیر...!!!
با تمام وجودم دوستت دارم احسان.....